Black Panther | P1
کاپل: 2min
* من ننوشتمش
لیوان آبجوی مرد رو روی میز چوبی گذاشت و به نیشخند کثیفش بیتوجهی کرد. به نگاههای نفرتانگیز موجودات کثیف و قماربار این جهنم عادت کرده بود و دیگه زمانش رو صرف آزار دادن خودش بابت این موضوع نمیکرد.
پنج سال پیش شاهد سلاخی شدن مردم روستای سرسبز و زیباش شده و حالا جز کالبدی بیروح و توخالی چیزی ازش باقی نمونده بود.
با دیدن نگاه وحشتزدهی افراد پیش روش، نگاهش رو به پشت سرش دوخت و گوشهای پاپیطورش ناخواسته بالا پریدن. مردی که اکثر نگاهها رو به خودش جلب کرده بود و چوب سفید رنگی رو بین لبهاش تکون میداد، شمشیرهای عجیبش رو از غلاف پشت کمرش بیرون کشید و به طرزی ماهرانه توی هوا تکونشون داد تا اعلان جنگ کنه.
سونگمین که مدتی با حیرت به ظاهر چشمنواز مرد خیره شده بود، با دیدن مردی که دستهاش رو روی گلوی زخمیش میفشرد تا زمان بیشتری برای نگه داشتن روح کثیفش بخره، دستهاش رو با نفرت مشت کرد. غریزهاش به فرار و نفرتش به موندن تشویقش میکردن و پسر میون این دو راهی، با لذت به سلاخی شدن تبدیل شوندگان ژاپنی و متجاوز کشورش خیره شده بود.
اهمیتی به هویت غریبهی سیاهپوش نمیداد ولی نشناختنش با وجود گوشهای مشکی و دم بلندش، غیرممکن بود. با دیدن چهرهی خونسردش موقع ریختن خون ژاپنیها، لبخند محوی زد که مدتها گوشهی لبهاش رو نبوسیده بود.
اون پلنگ سیاه کرهی جنوبی و یکی از فرماندهان قابل و مبارز نیروهای انقلابی بود که حمایت و احترام کل مردم میهنپرست کشور رو پشت خودش داشت.
چیزی نگذشت که جسم زخمی و منزجرکنندهی صاحب قمارخونه، مقابلش روی زمین پرت شد و سونگمین با لذت به چهرهی منفور و ترسیدهاش چشم دوخت. تبدیل شوندهی سگی که بیرحمانه مادرش رو به قتل رسونده بود تا خودش رو به بردگی بگیره، حالا مثل یه موش فاضلابی برای زندگی التماس میکرد.
وقتی رایحهی تلخ و تند نعنا و خون شامهاش رو پر کرد، سرش رو بالا گرفت و با دیدن مرد غریبه، ناخواسته قدمی به عقب برداشت. ازش نمیترسید ولی هالهی نامرئی و عجیبی که اطرافش رو احاطه کرده بود، بهش اجازهی نزدیک شدن نمیداد. مردمکهای طلاییش ترسناک اما قابل اعتماد بودن و درون وجودش نفوذ میکردن.
مینهو ابرویی بالا انداخت و شونهی پسر رو لمس کرد تا اعتمادش رو جلب کنه. پاپی مقابلش جوون به نظر میرسید و بدون این که متوجهش باشه، از شوک تمام بدنش رو منقبض کرده بود.
- میتونی بهم اعتماد کنی! حالا برام نگهش میداری؟
با لبخند مهربونی گفت و آبنبات نعنایی و سبز رنگی رو که مدتی توی دستش نگه داشته بود، سمت سونگمین گرفت.
پسر با تماشا کردن حرکات لبهای مرد، درخواستش رو با تکون دادن سرش قبول کرد و چوب سفید آبنبات رو بین انگشتهاش به امانت نگه داشت.
* من ننوشتمش
لیوان آبجوی مرد رو روی میز چوبی گذاشت و به نیشخند کثیفش بیتوجهی کرد. به نگاههای نفرتانگیز موجودات کثیف و قماربار این جهنم عادت کرده بود و دیگه زمانش رو صرف آزار دادن خودش بابت این موضوع نمیکرد.
پنج سال پیش شاهد سلاخی شدن مردم روستای سرسبز و زیباش شده و حالا جز کالبدی بیروح و توخالی چیزی ازش باقی نمونده بود.
با دیدن نگاه وحشتزدهی افراد پیش روش، نگاهش رو به پشت سرش دوخت و گوشهای پاپیطورش ناخواسته بالا پریدن. مردی که اکثر نگاهها رو به خودش جلب کرده بود و چوب سفید رنگی رو بین لبهاش تکون میداد، شمشیرهای عجیبش رو از غلاف پشت کمرش بیرون کشید و به طرزی ماهرانه توی هوا تکونشون داد تا اعلان جنگ کنه.
سونگمین که مدتی با حیرت به ظاهر چشمنواز مرد خیره شده بود، با دیدن مردی که دستهاش رو روی گلوی زخمیش میفشرد تا زمان بیشتری برای نگه داشتن روح کثیفش بخره، دستهاش رو با نفرت مشت کرد. غریزهاش به فرار و نفرتش به موندن تشویقش میکردن و پسر میون این دو راهی، با لذت به سلاخی شدن تبدیل شوندگان ژاپنی و متجاوز کشورش خیره شده بود.
اهمیتی به هویت غریبهی سیاهپوش نمیداد ولی نشناختنش با وجود گوشهای مشکی و دم بلندش، غیرممکن بود. با دیدن چهرهی خونسردش موقع ریختن خون ژاپنیها، لبخند محوی زد که مدتها گوشهی لبهاش رو نبوسیده بود.
اون پلنگ سیاه کرهی جنوبی و یکی از فرماندهان قابل و مبارز نیروهای انقلابی بود که حمایت و احترام کل مردم میهنپرست کشور رو پشت خودش داشت.
چیزی نگذشت که جسم زخمی و منزجرکنندهی صاحب قمارخونه، مقابلش روی زمین پرت شد و سونگمین با لذت به چهرهی منفور و ترسیدهاش چشم دوخت. تبدیل شوندهی سگی که بیرحمانه مادرش رو به قتل رسونده بود تا خودش رو به بردگی بگیره، حالا مثل یه موش فاضلابی برای زندگی التماس میکرد.
وقتی رایحهی تلخ و تند نعنا و خون شامهاش رو پر کرد، سرش رو بالا گرفت و با دیدن مرد غریبه، ناخواسته قدمی به عقب برداشت. ازش نمیترسید ولی هالهی نامرئی و عجیبی که اطرافش رو احاطه کرده بود، بهش اجازهی نزدیک شدن نمیداد. مردمکهای طلاییش ترسناک اما قابل اعتماد بودن و درون وجودش نفوذ میکردن.
مینهو ابرویی بالا انداخت و شونهی پسر رو لمس کرد تا اعتمادش رو جلب کنه. پاپی مقابلش جوون به نظر میرسید و بدون این که متوجهش باشه، از شوک تمام بدنش رو منقبض کرده بود.
- میتونی بهم اعتماد کنی! حالا برام نگهش میداری؟
با لبخند مهربونی گفت و آبنبات نعنایی و سبز رنگی رو که مدتی توی دستش نگه داشته بود، سمت سونگمین گرفت.
پسر با تماشا کردن حرکات لبهای مرد، درخواستش رو با تکون دادن سرش قبول کرد و چوب سفید آبنبات رو بین انگشتهاش به امانت نگه داشت.
- ۲.۹k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط